431-من و دختر دریا
بعد از مدتها بالاخره طلسم یک دیدار شکست و من یکی از دوستان این خانه را هر چند کوتاه اما دیدم .
سومین سفر نرمه پنبه ای استان گیلان ( رشت ) بود .قرار بود برویم چالوس اما برنامه سفر به رشت تغییر کرد. چند سالی بود که این شهر را ندیده بودم و عجیب دوست داشتم که ببینم و البته دلیل مهمتر دیدن یک دوست مهربان بود .
پنج شنبه شب خیلی سریع وسایل را جمع و جور کردیم .خاله من در تهران زندگی می کند اما در رشت هم خانه دارند . آنها با یک خاله و دخترخاله دیگه من زودتر از ما حرکت کرده بودند .آنقدر عجله ای شد خرید کادو برای خانه نو خاله جان اما خوشبختانه می دانستم چه می خواهم .
در راه به دختر دریا اس ام اس می دهم که دارم می آیم به شهرتان . خیلی خوشحال می شود و مثل همیشه با انرژی مثبت جوابم را می دهد . وقتی هم که رسیدم اس ام اس داد به شهر ما خوش آمدی .
مدت سفر کوتاه بود ولی با این حال جمعه شب رفتیم گلسار . هوا بارانی بود و البته بسیار لطیف .نمی دانم چرا در فکرم فقط سرما بود و احساس می کردم رشت الان باید خیلی سرد باشد .
شنبه با دختر دریایی قرار می گذارم .لطف می کند و با وجود دوری راه می آید . گرچه قبلا عکسش را دیده بودم اما خودش دوست داشتنی تر و قشنگ تر از عکسهایش است . دختری را می بینم با یک جعبه شیرینی و دوشاخه گل قشنگ مثل خودش و البته یک کتاب .به طرفش می روم و این شروع دیداری است که مدتها زمان برد تا پیش بیاید . درست از همان وقتهایی که ونزوئلا بودم و هربار به ایران می آمدم و هیچ وقت فرصت نشد چند تا از دوستان خوب این خانه را ببینم . خیلی کوتاه همدیگر را می بینیم اما همان چند دقیقه هم باور کنید لذت خاصی داشت.

من هم یک هدیه کوچک به دختر دریا می دهم .آن را از مارگاریتا خریده بودم . گرچه من از آنجل یک گردنبد برایش گرفته بودم اما متاسفانه به دلیل جنسی که داشت در اثر ضربه ترک خورد .درواقع سنگی مخصوص همان منطقه بود . دوست داشتم هدیه دیگری هم از تهران برایش می گرفتم اما فرصت خیلی کم بود و دلم نمی خواست خرید عجله ای کنم .
دختر دریا یکی از با احساس ترین آدمهایی است که دیده ام . پر از حس مثبت و پر از مهربانی بی حد . گرچه چند سالی از من کوچک تر است اما فکر می کنم دوستان خوبی برای هم هستیم .
قرار بود شنبه شب برگردیم اما جاده شلوغ بود این شد که یک شنبه ظهر راه افتادیم . دختر دریا ،شب بعد از خستگی راه یک لیوان چای خوش عطر را با شیرینی کوکی که برایم آورده بودی به یاد نجابت چشمانت نوشیدم . و در تمام لحظات به مهربانی نگاهت فکر می کردم .
خاله من زیاد قبلا هم زیاد رشت می رفت و خیلی وقتها برای ما از این شیرینی ها می آورد .اتفاقا من از خاله آدرس همان شیرینی فروشی را پرسیدم که حتما بخرم . وقتی دست دختر دریا جعبه را دیدم به خودش هم گفتم ای کاش از خدا چیز دیگری را می خواستم . چون کوکی های این جا خیلی خوشمزه است .

دیروز رفتیم تیراژه و برای توتولی لباس خریدیم . لباس بچه ها قشنگ است و البته گران ولی خب لذتی دارد خرید کردن برای کوچولوها .
نرمه پنبه ای ما امروز چهار ماهه شد و واکسن های چهارماهگی را همین امروز صبح زد . قبل از واکسن قد و وزنش را اندازه گرفتند . قدش 63سانت و وزنش 6کیلو 200گرم . البته وزنش بیشتر بود اما مقداری به خاطر لباس و... کم کرد . خداراشکر .
