|
بانو دست نوشته های سابقا سرخپوستی یک بانوی ...
|
هر چه از مکزیکو سیتی به سمت cancun می رویم ،هوا
گرمتر می شود . فرودگاه این شهر بین المللی است و بسیار تمیز و مرتب و
البته پر از توریست با دلارهایی که قرار است در این جا خرج شود .
یک نفر دنبالمان آمده و بلافاصله می پرسد اهل کجایید ؟ می گوید به نظر نمی رسد که ایرانی باشید !خانم دیگری هم همین سوال را می پرسد و وقتی می فهمد اهل ایرانیم .می گوید حدس می زدم که نباید ونزوئلایی باشید . اتاق ما در هتل بسیار خوب است هم بزرگ و هم تمیز با یک تراس کوچک .به وقت ناهار رسیده ایم .هتل چند رستوران دارد . جایی را انتخاب می کنیم که منظره دریا دارد . نمایی از اتاق هتل ![]() ![]() همراه ، یک تکه مرغ برمی دارد و کمی سالاد . اما من علاوه بر مرغ ، دوتکه ماهی برمی دارم و سبزیجات و البته سس های تند مکزیکی که خوردنشان برای من لذت بخش است . نمایی از سس ها و ترشی های مکزیکی ![]() پیشخدمت می پرسد نوشیدنی چی میل دارید ؟ و من می پرسم چی دارید ؟ پپسی ، سون آپ ، تکیی لا و... همراه ،پپسی می خواهد و من مانده ام بین سون آپ و آب میوه که پیشخدمت که پسر جوانی است می گوید تکیی لا ، تکیی لا .و من واژه نه را چنان می کشم که خنده ام می گیرد . چرایی نخوردن آن برایش جالب است و بلافاصله می پرسد و اینکه ما اهل کجاییم . از او می خواهم در لیوان یک بار مصرف برای من نوشیدنی بیاورد بازهم سوال می کند چرا ؟ می گویم این طوری راحت ترم . نوشیدنی ها را که می آورد لیوان یکبار مصرف را فراموش کرده . حرفی نمی زنم . بعد از چند دقیقه دوباره می آید تا به رسم وظیفه بپرسد به چیزی احتیاج داریم یا نه که انگار یادش می آید آب میوه من را آن طور که خواسته بودم نیاورده . می رود و با نوشیدنی جدید برمی گردد و به شوخی می گوید یک لیوان یکبار مصرف پر از تکیی لا برای شما . دوباره جریان نه تکرار میشود . بعد از خوردن غذا ، می رویم کنار ساحل که آفتابش آرام آرام دارد بساط خود را جمع می کند . عکس می گیرم و به زنان و مردانی نگاه میکنم که لذت می برند از بودن در آب بی هیچ ترسی و در امنیت کامل و در فضایی که همه آزادند و می توانند به یک اندازه از آفتاب ، دریا ، آسمان آبی و شن و ماسه ای که می گویند پر از انرژی است استفاده کنند . ![]() و طبق معمول در همه سفرهایی که می شود خیلی لذت برد و درست به همان اندازه هم نمی شود حسرت نخورد به این مرزوبوم فکر میکنم که چقدر لذت بردن هایش سخت است . همراه شنا می کند. من اما چون آفتاب نیست روی شن ها راه می روم . چقدر آسمان تمیز است و آبی . شن ها سفید اشت . چقدر آرامش هست در این طرف کره زمین که انگار خداایش فرق دارد . با همراه می رویم و برای فردا یک تور بازدید از چیچن ایتسامی خریم . بعد هم کمی در هتل می چرخیم . وقت شام هم همان سوال تکراری درباره لیوان یک بار مصرف . از آشپز اسم ماهی ها را که خام است و اگر بخواهی بلافاصله برایت سرخ می کند می پرسم که می گوید ماهی ماهی . می گویم ما در ایران به pescado می گوییم ماهی . طعم خوبی دارد این ماهی ماهی . ![]() وقتی داریم از رستوران خارج می شویم چشمم به یخچال بستنی میوه ای خوش آب و رنگ می افتد .پیشخدمت معروف کاسه و قاشق یک بار مصرف برایم می آورد و با اینکه همراه پایه نیست و می گوید نمی خورد اما من دو کاسه می ریزم و باهم می رویم در شب cancun می نشینیم و بستنی میوه ای می خوریم . ادامه دارد . پی نوشت : دوستان عزیز این ادامه سفرنامه مکزیک است که مربوط به تابستان است . در حال حاضر من در ایران هستم .
موضوعات مرتبط: سفرنامه های من [ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 21:5 ] [ بانو ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |