روزنامه کاهی
چقدر دلم هوای خواندن روزنامه ای با کاغذهای کاهی کرده است . چقدر خوب است نشستن ، خواندن و فکر کردن .
دست نوشته های سرخپوستی یک بانوی ...
چقدر دلم هوای خواندن روزنامه ای با کاغذهای کاهی کرده است . چقدر خوب است نشستن ، خواندن و فکر کردن .
فیلم بیست از آن دسته فیلمهایی است که هم می شود دوستش داشت و هم نداشت . طعم تلخی دارد که آزارت می دهد .وگاه گرچه کم اما جاهایی هم هست که لبخند را به لبت می آورد . لبخندی محو .
این فیلم زندگی آدمهایی را نشان می دهد که در یک تالار پذیرایی کار می کنند که قرار است تا بیست روز آینده این تالار بسته شود . آدمهایی که اصلا معلوم نیست ا زکجا و چه وقت به همدیگر گره خورده اند . درکنارهم هستند گاهی بی همند و گاهی با هم .
در این فیلم نوع دیگری از روابط نشان داده می شود آدمهایی که خیلی به هم نزدیک نیستند اما به هم نزدیکند . چون وجه مشترک زیادی باهم دارند .شاید یکی از اشتراکات این آدمها تنهایی و نیازی است که همه اشان دارند . بعضی ها آن را سرکوب می کنند و بعضی ها هم نه .
صاحب تالار مردی بیمار و بداخلاق است که تمایل عجیبی برای برگزاری مراسم عزاداری در تالارش دارد. او فردی است عصبی ، تلخ و تند البته در ظاهر اما با نوع خاصی از محبت که خاص این آدم است و نه هیچ کس دیگر که خیلی هم نمی خواهد تاکیدی بر این مهربانی داشته باشد .
فیلم هیچ اصراری ندارد گذشته آدمها را ورق بزند و زیرو رو کند .هرچه هست زمان حال است و آنچه که اتفاق می افتد و اگر اشاره ای هم بشود به گذشته در حد چند جمله کوتاه است . همان طور که ما تا انتهای فیلم نمی فهمیم که چرا صاحب تالار افسرده است و تلخ . اما یک چیزی که به نظرم مهم آمد که مربوط به اتفاق پایانی فیلم می شود این است که بعضی وقتها دیر می شود . و چه حیف است دیر رسیدن .
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
جمله ای کوتاه اما عمیق
دوست دارم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم .
برای دوستان خوبم در استان گیلان
دوست عزیزم که رشته خشکاررا به یاد من خورده ای نوش جان یا به قول ونزوئلایی ها BUEN PROVECHO.
چاکوپاتا یک بندراست . بندری کوچک که در یک جای پرت و معمولی واقع شده است . طبیعت زیبایی دارد مثل همه جای ونزوئلا که خیلی زیباست اما صرف نظر از طبیعت ، اینجا جایی است که فاقد حداقل امکانات توریستی مثل هتل ، رستوران و...است . البته مشروب فروشی اش باز بود و جمعیت زیادی در کنار آن .
نمایی از بندر چاکوپاتا

گاهی آدم متاسف می شود که این همه امکانات طبیعی در این کشور هست و چه راحت از کنارش می گذرند .فقط اگر اندکی به چهره آن بندررسیدگی می شد و علاوه بر زیبایی طبیعی از نظر امکانات نیز نزدیک به استاندارد می شد خدا می داند چقدر در اقتصاد مردم همان منطقه تاثیر می گذاشت .و خارجی ها هم با خیال راحت تر سفر می کردند .
چند هفته پیش که روز دوشنبه تعطیل رسمی بود یکی از همکاران ونزوئلایی ام به نام ادیراک که یک خانم است این منطقه را به ما معرفی کرد و گفت از اینجا می شود با لنچ ( یا به قول ونزوئلایی ها لنچا ) به مارگاریتا رفت . خودش بارها از این مسیر به مارگاریتا رفته است .
ما هم صبح شنبه با دونفر از همکاران ایرانی به مقصد چاکوپاتا حرکت کردیم . به ما گفته بودند تا چاکوپاتا 3 ساعت راه است و از آنجا هم حدود 45 دقیقه تا جزیره و ماهم خوشحال از اینکه قرار است سوار لنچ یا همان اتوبوس های دریایی شویم و دنیایی از هیجان و شادی را تجربه کنیم .
جایی که دریا به جاده می رسد .

اما هرچه می رفتیم به مقصد نمی رسیدیم در بین راه از چند نفر سوال کردیم که تا مقصد چقدر مانده است و جالب است که هربار می گفتند دو ساعت ، دوساعت و نیم . و بازهم مسافت زیادی می رفتیم و دوباره سوال می کردیم و دوباره همان جواب تکراری . کلی سر این مساله خندیدیم . در ونزوئلا معمولا نمی شود به پاسخ مردم در رابطه با زمان و کیلومتر اعتماد کرد . و جالب اینکه از بین این همه آدمی که ما سوال کردیم فقط یک خانم از جایی که ما پرسیدیم گفت که تا چاکوپاتا 45 دقیقه راه است و دقیقا هم سر 45 دقیقه به بندر رسیدیم . انقدر برایمان جالب و عجیب بود که فکر کنم که همیشه در خاطرمان بماند .
صخره سنگی

وقتی به بندررسیدیم هنوز موقعیت را شناسایی نکرده بودیم که چشممان افتاد به یک آقایی که از فرط مصرف الکل روی پاهایش بند نبود و چند نفرداشتند به سختی اور ا به داخل ماشین می بردند . راستش ترسیدیم از این محیط و به نظرمان کمی ناامن آمد و چون باید ماشین را همان جا می گذاشتیم و از آنجایی یکی دونفر هم در مسیر به ما گفته بودند که بهتر است ماشین را آنجا نگذارید و به جزیره بروید و برگردید . ترجیح دادیم که از همان راه آمده بازگردیم . بنابراین به گرفتن چند تا عکس اکتفا کردیم و برگشتیم .البته ماشین همکارمان هم آنجا بود اما از آنجایی که ما خارجی هستیم و بیشتر در معرض دید ، باید جانب احتیاط را رعایت کنیم و در چنین مواقعی بهتر است با یک ونزوئلایی همسفر شویم که راه ها را بلد است چون با آدرسی که به ما داده شد ما به جای 3ساعت ، 6 ساعت در راه رفت بودیم و6 ساعت برگشت .
البته تا زمانی که من خودم یکبار این راه را نروم و مطمئن نشوم که به راستی سه ساعت است باور نخواهم کرد .حالا هرچقدر ادیراک بگوید 3 ساعته می شود به چاکوپاتا رفت .

گرچه مابه جزیره نرفتیم اما به هرحال با یک جای جدید آشنا شدیم که تجربه خوبی بود . وقتی ماجرا را برای ادیراک تعریف کردیم و ترسی را که در وجودمان نشسته بود . او هم با ما موافق بود که بهتر است برای بار اول با یک ونزوئلایی برویم .والبته وقتی از او پرسیدم که آیا اسم و مشخصات کسانی را که سوار لنچ می شوند یادداشت می کنند ، پاسخش مثبت بود که همین خیال مرا کمی راحت کرد .

من که به هرحال یکبار از این مسیر به مارگاریتا خواهم رفت (البته با ادیراک ). اصولا تجربه های جدید لذت بخش است .
حالا چند وقتی است اسم چاکوپاتا برایمان تبدیل به یک شوخی شده است که لبخند را به لبمان می آورد.
نمایی دیگر از بندر چاکوپاتا

نمایی از جاده ای که استاندارد نبود .

جاده خاکی

29اکتبر (۷ آبان ماه )روزجهانی کورش
کورش پادشاه سرزمین آریا قطعا یکی از محبوب ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت هایی است که همواره مورد علاقه من بوده است . این انسان بزرگ کسی است که در ایران زمین صحبت از عدالت و برابری کرد و هدیه اش برای جهانیان قانونی بود که اولین قانون نوشته شده دنیاست . چیزی که این روزها در دنیای غرب و دنیای مدرن امروز به نام حقوق بشر معروف است و خیلی ها هم از آن دم می زنند بی آنکه ..و کشورهای در حال توسعه نیز که فقط به دنبال گرفتن غلط های پیشرفته ها هستند . بی آنکه فکر کنند حقوق بشر فقط در مقوله حرف نمی گنجد بلکه نیاز به تمرین و تکراردارد .
گاهی وقتها که در دنیای رنگارنگ خیال پرواز می کنم دلم می خواهد در جایی به نام ایران آریایی سالهای دوردست تاریخ فرود بیایم و کورش شاهان شاهان را ببینم . و چقدر خوب است این رویا .
تفکر و نوع نگاه کورش بی شک جای تامل و تعمق فراوان دارد . مردی از تبار آریا که صدها سال قبل اندیشه ای بس بالنده داشته است و همگان را دعوت به نیکی و نیک زیستن می کرده است .
تا ایران هست نام کورش هم تا همیشه جاودان خواهد بود .
برای مسعود رسام و به یاد چهارشنبه های همسران و خانه سبز که هنوز در خاطرمان سبز مانده است .
روحش سبز
هرازگاهی توقف در ایستگاه بین راه فرصت خوبی است برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه پیش رو .
گاهی برای رسیدن باید نرفت .
صبح زود بود داشتم می رفتم سر کار که این بچه گربه را دیدم . انگار دنبال چیزی می گشت هراسان بود . نمی دانم چرا با دیدنش یاد بنر (کارتون سنجاب کوچولو ) افتادم که چه غمگینانه دنبال مادرش می گشت . البته بازهم بنر این شانس را داشت که عمو جغد شاخ دار از او مراقبت می کرد و یک جورهایی حامی اش بود .
شما می گویید عمو جغد شاخ دار مهربان این طرف ها پیدا می شود ؟
