تبليغاتX
بانو

بانو

دست نوشته های سرخپوستی یک بانوی ...

تفاهم یا عدم تفاهم ، مساله این است

چند شب پیش در گیر و دارخستگی ناشی از فشار کار که این مدت کم هم نبوده است ذهنم درگیر این مساله شده بود که آن سالهای دور نخستین زمانی که آدم بود و حوا و زندگی داشت شکل می گرفت آیا این دو با هم دعوا می کردند و اختلاف نظر داشتند یا نه واگر اختلافی بوده است بیشتر در چه محوری می چرخیده است .

حالا یکی نیست بگوید در این اوضاع و احوال این هم سوال بود که مرا با خودش درگیر کرده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:20  توسط یاسمن   | 

یادمان باشد

یاد گرفتن کافی نیست باید یاد بگیریم و یادمان بماند .  

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:13  توسط یاسمن   | 

رقص سالسا

مدتی  پیش دیرتر از حد معمول به سرکار رفتم .  مشغول تماشای برنامه تلویزیون بودم که به رسم برنامه های صبح که ظاهرا جهانی است چیزی شبیه برنامه های خانوادگی خودمان بود .( البته میان ماه من تا ماه گردون ...). در لحظه ای که من بیننده برنامه شدم 4نفر مشغول رقص سالسا بودند دو نفر مجری برنامه و دونفر دیگر که مربی آموزش رقص به صورت کلاسیک به بیننده ها بودند . ( دو مرد و دو زن )

راستش همین باعث شد که فکر کنم چقدر برنامه های تلویزیون ما با هم متفاوت است . در این سر دنیا چند نفر سر صبح جلوی دوربین می رقصند و کلی هم ذوق می کنند و در عوض در آن طرف دنیا ...البته ماهم کلی پیشرفت    کرده ایم سر صبح چند نفر از آقایان فعال سحرخیز را می آورند تا به ما ورزش و نرمش بیاموزند .

اما خیلی چیزها دارد ما را محدود می کند بی آنکه این محدودیت نفعی برای ما داشته باشد . باور کنید گاه فکر می کنم این محدودیت ها نه دنیایمان را می سازد و نه نقشی در آخرت ما خواهد داشت . فقط آدمها را محدود تر می کند و محدودیت ها آدمها را حریص تر وخیلی اوقات همین حرص ها روح آدمها را می خراشد .

قصدم از مطرح کردن این مساله تایید این مساله نیست .صرفا آنچه برایم اهمیت دارد مطرح کردن این موضوع و تفاوت های فکری و فرهنگی است که هر روز بیش از گذشته برایم پر رنگ تر می شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:10  توسط یاسمن   | 

شانس زندگی در محدوده خطر

ونزوئلا همیشه خطرناک است اما دوماه آخر سال وحشتناک تر از همیشه می شود . در این چند روز اخیر آن قدر شنیده ایم که از فلان بانک  سرقت مسلحانه شده است و یا در فلان جاده یک جنازه پیدا شده است و ... که عادی تر از قبل به نظر می رسد .

باورتان نمی شود اما یکی از همکاران ایرانی امان هم چند شب پیش در وسط شهر و جایی که از نظر موقعیت محله هم خیلی خوب است با حمله مسلحانه سارقان مواجه شده که اورا با خود به جای دیگر برده اند و چند ساعتی هم می شود گفت که اورا شکنجه داده اند ( که صد البته بیشتر جنبه روحی آن حائز اهمیت است ) چرا که آنها با گرفتن اسلحه به طرف او و گفتن خداحافظ بی آنکه گلوله ای شلیک کنند سعی در بهم ریختن روح و روان این شخص داشته اند به طوریکه این مساله چند بار تکرار شده است .فکر کنید چه فشاری به انسان وارد می شود که مرگ را جلوی روی خود می بیند .  البته این همکار ما شانس آورده و زنده مانده است و آنچه از دست رفته است پول و گوشی و ماشین بوده است .

جالب است دزدان با گوشی او به دوستانش زنگ زده اند و قرار ملاقات گذاشته اند برای پس دادن ماشین و گرفتن پول . یک جورهایی معامله است .معامله ای که فقط خدا می داند چه سرانجامی دارد .

باور کنید اینجا ونزوئلا است .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:39  توسط یاسمن   | 

ردپای فقر چه سیاه است .

چند روز قبل دزد به خانه خواهر یکی از کارگران که در کاراکاس زندگی می کند رفته است و شوهر این خانم را کشته است و خود این خانم را هم با چند گلوله زخمی کرده است که خوشبختانه زنده است . اما درد بر سر این است که همه اینها بخاطر یک تلویزیون و یک دستگاه دی وی دی بوده است . هرچه فکر کردم به جایی نرسیدم که چطور ممکن است کسی حاضر شود بخاطر چنین چیزی که موقع فروش ارزش چندانی ندارد جان یک نفر را بگیرد و دیگری را روانه بیمارستان کند و برای یک عمرصحنه ای را که دیده است در گوشه ذهنش داشته باشد .

 گرچه رد پای فقر دیده می شود . اما حتی فقر هم با همه مصائبش نمی تواند توجیه مناسبی برای این اتفاق باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:15  توسط یاسمن   | 

نارنجی فقط کرانچی

پفک های ونزوئلا مزه ندارد و هیچ وقت هم به پای چی توز طلایی و اشی مشی نخواهد رسید . برای همین هیچ وقت به دنبال خوردن این طور هله هوله هادراینجا نبوده ام  تا اینکه اتفاقی در اینجا کرانچی دیدم البته با نام Chees Tres راستش آنقدر ذوق زده شده بودم که نگویید ونپرسید . خوردن کرانچی ونزوئلایی و دیدن فیلم های ایرانی تا نارنجی شدن انگشت ها .

تا به حال فکر کرده اید که چقدر همین کار ساده می تواند لذت بخش باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:5  توسط یاسمن   | 

اینجا ظاهرا همه چیز خوب است .

چند روز ی است که شدیدا درگیر کار هستم . و  حتی شب ها تا دیروقت مشغول کار بوده ام . البته نه فقط من بلکه همه بچه ها . ( قابل توجه آقای بی نام که خیالش راحت باشد که نه از تفریح خبری است و نه از مسافرت .  )

قرار است است رییس جمهور به ونزوئلا بیاید برای دیدار با چاوز و بازدید از پروژه ها . ما هم همه چیز را آماده کرده ایم برای بازدید احتمالی رییس جمهور .

شده ایم مثل بچه های پرورشگاهی که در روزهای جمع آوری اعانه و یا بازدید مقامات بهترین لباس ها را تنشان کرده و همه جارا آب و جارو می کنند و همه چیز مرتب و منظم می شود انگار که همیشه این طور بوده است . حالا ما هم حکم همان بچه هایی را داریم که برایتان گفتم . البته شما باور نکنید که همه چیز مرتب باشد .ظاهر همه چیز خوب است و مقامات هم که ظاهرا  بیشتر به ظاهر توجه دارند تا عمق و درون ماجرا . ( البته خدایی ناکرده فکر نکنید منظورم ظاهربین بودن مقامات است . نه .شاید فرصت ها کم باشد .)  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:59  توسط یاسمن   | 

شوخی جدی یا جدی شوخی

بعضی وقتها شوخی شوخی جدی می شود وگاهی اوقات جدی جدی شوخی .  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:26  توسط یاسمن   | 

برای نیک ترین نیکوی دنیا

برای نیکو خردمند و آوای دلنشینش .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:2  توسط یاسمن   | 

اینجا سفارت ایران است .

چند روزپیش برای انجام کار اداری به کاراکاس رفته و از آنجایی که می خواستم یک وکالتنامه برای خانواده ام تنطیم کنم به سفارت ایران هم رفتم . سفارت در محله ی خوش آب و هوا و قشنگ واقع شده است . چیزی شبیه خیابان فرشته تهران .

سمند های جلوی در سفارت از دور فریاد می زند که اینجا سفارت ایران است حتی اگر تابلویی نداشته باشد و پرچمی . (البته ظاهرا یک پرچم در داخل آویزان کرده بودند اما از بیرون مشخص نبود.)

علی رغم اینکه تماس هم گرفته بودیم وقتی به آنجا رسیدیم کنسول به فرودگاه رفته بودند . خانم منشی سفارت که محجبه بودند لحظه ای آدم را  در ایرانی یا ونزوئلایی بودنش به شک می انداخت . البته ونزوئلایی بودند اما برای من جای سوال دارد که یک زن ونزوئلایی چطور می تواند به آن شکل از صبح تا بعداز ظهر در محل کارش حضور پیدا کند . شاید تعجب کنید اما زنان ونزوئلا اصولا بسیار راحت هستند و با لباس فرم های بسیار معمولی هم احساس گرما و خفگی می کنند تا جایی که اگر کمی به آنها رو داده شود چند دکمه ای را فراتر از حد معمول باز می گذارند . حالا این خانم و با آن نوع پوشش حق بدهید که متعجب شوم . البته به نظر من تنها دلیل موجه مساله مالی است و نه هیچ چیز دیگر .  

خلاصه طی تماس تلفنی خانم منشی و عصبانیت بامزه اش که به کنسول بخاطر رفتنشان بدون هماهنگی اعتراض می کرد و اینکه ما مسافر هستیم و فرصتمان کم ، خودش داستانی بود . البته ما با کنسول هم صحبت کردیم و قرار شد متن را نوشته و برایشان بفرستیم تا ایشان آن را تایید کنند .

روی میز سفارت کتاب مجموعه ای از عکس های ایران بود که تو را وادار می کرد آن را ورق بزنی . در مدت کوتاهی که آنجا بودم سعی کردم کل عکس ها را نگاه کنم . بعضی از تصاویر فوق العاده زیبا بودند .

ایران پر از زیبایی است و تاریخ .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 6:31  توسط یاسمن   |